مرا ميخواستی ، تا از دل من
برانگيزی نوای بينوائی
به افسون ها ، دهی هر دم فريبم
به دل سختی كنی برمن خدائی
***
مرا می خواستی ، تا در غزلها
ترا زيباتر از مهتاب گويم
تنت را درميان چشمه ی نور
شبانگاهان مهتابی بشويم
***
مرا ميخواستی تا پيش مردم
ترا الهام بخش خويش خوانم
به بال نغمه های آسمانی
به بام آسمانهايت نشانم
***
مرا ميخواستی تا از سرناز
ببينی پيش پايت زاريم را
بخوانی هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر بيداريم را
***
مرا ميخواستی اما چه حاصل
برايت هرچه كردم بازكم بود
مرا روزی رها كردی در اين شهر
 كه اين يك قطره دل ، دريای غم بود