قصه عشق
....تا که یک روز تو رسیدی
توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیره رگباره نگاهت دلم انگار زیرو رو شد
برای داشتنه عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتن : حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد از منو دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا
منو دل اما نشستیم چشم براهت لبه دریا
دیگه رو خاکه وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره . اما به سختی
دله تنها و غریبم داره این گوشه میمیره
ولی اما وقته مردن باز سراغتو میگیره
میرسه روزی که دیگه قهر دریا میشه خونم
اما باز تو دریای عشقت یه گوشه ای میمونم
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۳۵ ب.ظ توسط معصوم
|