حس می کردم
حس ميكردم كه يه روز از اين روزا ميره و اينجا منو جا ميذاره
انگاري كه حق من جهنمه وقتي كه بهشت برام جا نداره
پيش من از عاشقي حرفي نزد عشق من براي اون بهونه بود
عشقي كه پيش خدا مقدسه واسه اون بازي بچه گونه بود
حالا من موندم و بغض بيصدا كه داره قلبمو آتيش ميزنه
نميدونم دردمو به كي بگم طفلكي چه بيصدا جون ميكنه
شب و روزم ميگذشت به ياد تو تو برام تموم زندگي شدي
تو بهشتآرزوهاي دلم مرهم زخماي خستگي شدي
اگه ساده ست واسه تو گذشتن از چشماي خيس و تن خسته ي من
حرفي نيست برو به چشماتم بگو كه نگردن پي اين شكسته تن
حالا من موندم و بغض بيصدا كه داره قلبمو آتيش ميزنه
نميدونم دردمو به كي بگم طفلكي چه بيصدا جون ميكنه
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۹:۵۳ ب.ظ توسط معصوم
|