<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دوست داشتن دل می خواهد نه دلیل؟</title>
<link>https://mamagi.blogfa.com</link>
<description>یک روز برفی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 12 Oct 2009 02:29:38 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>تنها با تو</title>
<link>https://mamagi.blogfa.com/post/59</link>
<description></description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 02:29:38 +0330</pubDate>
<dc:creator>mamagi</dc:creator>
<guid>mamagi.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
<item>
<title>یاد تو .....</title>
<link>https://mamagi.blogfa.com/post/58</link>
<description>نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد ایام وصال از جدایی چندی می گذشت چندی از عمر رفت و برنگشت دل بیاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار، او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 02:24:40 +0330</pubDate>
<dc:creator>mamagi</dc:creator>
<guid>mamagi.blogfa.com/post/58</guid>
</item>
<item>
<title>عشق خیالی....</title>
<link>https://mamagi.blogfa.com/post/57</link>
<description>یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد. یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود. تنها نبود... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده. چشمای دختر عجیب تکونش داد... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می‌زنه. چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه‌های پیانو. احساس کرد همه چیش به هم ریخته. دختر داشت می‌خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می‌زد.</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 06:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mamagi</dc:creator>
<guid>mamagi.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
<item>
<title>تولد</title>
<link>https://mamagi.blogfa.com/post/56</link>
<description>برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهن شادی بپوشی به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی برای روز میلادم اگر تو به فكر هدیه ای ارزنده هستی مرا با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من: كه با من زنده هستی...</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 06:52:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>mamagi</dc:creator>
<guid>mamagi.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
<item>
<title>تــقـديــر</title>
<link>https://mamagi.blogfa.com/post/55</link>
<description>تقدیر بايد تورو پيدا کنم شايد هنوزم دير نيست تو ساده دل کندي ولي تقدير بي تقصير نيست با اينکه بي تاب مني بازم منو خط ميزني بايد تو رو پيدا کنم تو با خودت هم دشمني کي با يه جمله مثل من ميتونه آرومت کنه اون لحظه هاي آخر از رفتن پشيمونت کنه دلگيرم از اين شهر سرد اين کوچه هاي بي عبور وقتي به من فکر مي کني حس مي کنم از راه دور آخر يه شب اين گريه ها سوي چشام مي بره عطرت داره از پيرهني که جا گذاشتي ميپره بايد تو رو پيدا کنم هر روز تنهاتر نشي راضي به با من بودنت</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2009 17:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mamagi</dc:creator>
<guid>mamagi.blogfa.com/post/55</guid>
</item>
<item>
<title>فاصله</title>
<link>https://mamagi.blogfa.com/post/54</link>
<description></description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2009 08:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mamagi</dc:creator>
<guid>mamagi.blogfa.com/post/54</guid>
</item>
<item>
<title>عشق</title>
<link>https://mamagi.blogfa.com/post/53</link>
<description></description>
<pubDate>Mon, 15 Jun 2009 15:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mamagi</dc:creator>
<guid>mamagi.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
<item>
<title>بی پاسخ</title>
<link>https://mamagi.blogfa.com/post/52</link>
<description>خوب است محبت اثري داشته باشد معشوق زعاشق خبري داشته باشد مرغ دل من درطلب كوي وصالت پرمي زنداربال وپري داشته باشد ازدوري توشب شده روزمن واي كاش اين شام فراغت سحري داشته باشد دل زآتش هجران تو درسوزوگدازاست تاچند كه بايدشرري داشته باشد يابن الحسن،ازدلشدگان چهره مپوشان كي چون تودريغ ازقطري داشته باشد مامنتظريارسفركرده خويشيم خوب است كه پايان سفري داشته باشد</description>
<pubDate>Mon, 15 Jun 2009 13:39:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mamagi</dc:creator>
<guid>mamagi.blogfa.com/post/52</guid>
</item>
<item>
<title>عشق....</title>
<link>https://mamagi.blogfa.com/post/51</link>
<description>شب تنهايي خوب ... گوش كن، دور ترين مرغ جهان مي خواند. شب سليس است، و يكدست، و باز. شمعداني ها و صدادارترين شاخه فصل،‌ماه را مي شنوند. *** پلكان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسيم، *** گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا. چشم تو زينت تاريكي نيست. پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا. و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.</description>
<pubDate>Wed, 06 May 2009 10:31:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>mamagi</dc:creator>
<guid>mamagi.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
<item>
<title>سخته</title>
<link>https://mamagi.blogfa.com/post/50</link>
<description>خيلي سخته غرورت رو واسه يه نفربشکني بعد بفهمي دوستت نداره خيلي سخته دوسش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني خيلي سخته گريه کني ولي بهونه نداشته باشي خيلي سخته صميمي ترين دوستت بهت خيانت کنه خيلي سخته کسي که تمومه زندگيت روبه پاش ريختي با بي رحمي توچشات نگاه کنه بگه !!دوستت ندارم!! خيلي سخته</description>
<pubDate>Sat, 11 Apr 2009 14:09:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>mamagi</dc:creator>
<guid>mamagi.blogfa.com/post/50</guid>
</item>
</channel>
</rss>
