یک روز برفی
 تنها با تو

|+| نوشته شده توسط معصوم در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 یاد تو .....

نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی چندی  می گذشت
چندی از عمر رفت و برنگشت

                                        دل بیاد آورد اول بار را
                                        خاطرات اولین دیدار را
                                         آن نظر بازی آن اسرار را
                                         آن دو چشم مست آهو وار را
                                         همچو رازی مبهم و سر بسته بود
                                        چون من از تکرار، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور، خمارم بدان
با تو شادی میشود غمهای من
با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت، مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی پاک بود
روزگار، روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که همخون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم، کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا، پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را مبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما ... مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او، یاد تو ، ما را بس است

|+| نوشته شده توسط معصوم در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 عشق خیالی....
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد.
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود.
تنها نبود... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده.
چشمای دختر عجیب تکونش داد... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید
و یادش رفت چی داره می‌زنه.
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه‌های پیانو.
احساس کرد همه چیش به هم ریخته.
دختر داشت می‌خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می‌زد.
سعی کرد به خودش مسلط باشه.
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن.
نمی‌تونست چشاشو ببنده
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می‌کرد.
سعی کرد قشنگ‌ترین اجراشو داشته باشه... فقط برای اون.
دختر غرق صحبت بود و مدام می‌خندید.
و اون داشت قشنگ‌ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می‌زد.
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه.. ولی نتونست.
چشاشو که باز کرد دختر نبود
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد.
ولی اثری از دختر نبود.
نشست، غمگین‌ترین آهنگی رو که بلد بود، کشید روی دکمه‌های پیانو.
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه.
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می‌کرد دوباره اونو دید.
با همون مانتوی سفید
با همون پسر.
هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن.
و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو،
مثل شب قبل با تموم وجود زد.
احساس می‌کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه.
چقدر آرامش بخشه.
اون هیچ چی نمی‌خواست.. فقط دوس داشت برای
گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه.
دیگه نمی‌تونست چشماشو ببنده.
به دختر نگاه می‌کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ.
شب های متوالی همین طور گذشت. رو با صدای موسیقی پر می‌کرد
هر روز سعی می‌کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه.
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی‌کرد.
ولی این براش مهم نبود.
از شادی دختر لذت می‌برد.
و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود.

سه شب بود که اون نیومده بود.
سه شب تلخ و سرد.
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد... احساس کرد دوباره زنده شده
و صدای موسیقی با قطره‌های اشکش مخلوط می‌شد.
دو باره نتهای موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می‌کشید
.
اون شب دختر غمگین بود.
پسربا صدای بلند حرف می‌زد و دختر آروم اشک می‌ریخت.
سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه... دل توی دلش نبود.
دوس داشت از جاش بلن شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه.
ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می‌زد خلاصه می‌کرد.
نمی‌تونست گریه دختر رو ببینه.
چشماشو بست و غمگین‌ترین آهنگشو
به خاطر اشک‌های دختر نواخت.
همه چیشو از دست داده بود.
زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی‌شناخت خلاصه شده بود.
یه جور بغض بسته سخت...
یه نوع احساسی که نمی‌شناخت
یه حس زیر پوستی داغ
تنشو می‌سوزوند.
قرار نبود که عاشق بشه...
عاشق کسی که نمی‌شناخت.
ولی شده بود... بد جورم شده بود.
احساس گناه می‌کرد.
ولی چاره‌ای هم نداشت... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول...
فقط برای اون می‌زد.
یک ماه ازش بی‌خبر بود.
یک ماه که براش یک سال گذشت.
هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت.
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می‌گشت.
و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود.
ضعیف شده بود... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده...
آرزوش فقط یه بار دیگه
دیدن اون دختر بود.
یه بار نه... برای همیشه.
اون شب... بعد از یه ماه... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته
و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می‌داد...
دختر با همون پسراز در اومد تو..
نتونست ازجاش بلند نشه ..
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش.
بغضش داشت می‌شکست و تموم سعیشو می‌کرد که خودشو نگه داره.
دلش می‌خواست داد بزنه... تو کجایی بی‌رحم.
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به هم ریخته مغزش
، نتهای شاد و پر انرژی رو جمع کنه...
و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه
و شروع کرد.
دختر و پسر همون جای همیشگی نشستن.
و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد.
نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون
و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد.
یه لحظه انگشتاش بی‌حرکت موند و دلش از توی سینه‌ش لغزید پایین.
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد
.
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت.
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد.
- ببخشید اگه می‌شه یه آهنگ شاد بزنید... به خاطر ازدواج من و سامان.... امکان داره ؟
صداش در نمی‌اومد.
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه:
- حتما..
یه نفس عمیق کشید و شادترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون...
مثل همیشه...
فقط برای اون زد.
اما هیچکس اون شب
از لابه‌لای اون موسیقی شاد
نتونست اشک‌های گرم اونو که از زیر پلک‌هاش دونه دونه می‌چکید ببینه
پلک‌هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره..
دختر می‌خندید
پسر می‌خندید
و یک نفر که هیچکس اونو نمی‌دید
آروم و بی صدا
پشت نت‌های شاد موسیقی
بغض شکسته شو توی سینه رها می‌کرد

|+| نوشته شده توسط معصوم در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  |
 تولد

برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو به فكر هدیه ای ارزنده هستی مرا

با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من:

 كه با من زنده هستی...

|+| نوشته شده توسط معصوم در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388  |
 تــقـديــر

تقدیر

بايد تورو پيدا کنم
شايد هنوزم دير نيست
تو ساده دل کندي ولي تقدير بي تقصير نيست
با اينکه بي تاب مني بازم منو خط ميزني
بايد تو رو پيدا کنم تو با خودت هم دشمني
کي با يه جمله مثل من ميتونه آرومت کنه
اون لحظه هاي آخر از رفتن پشيمونت کنه
دلگيرم از اين شهر سرد
اين کوچه هاي بي عبور
وقتي به من فکر مي کني
حس مي کنم از راه دور
آخر يه شب اين گريه ها سوي چشام مي بره
عطرت داره از پيرهني که جا گذاشتي ميپره
بايد تو رو پيدا کنم هر روز تنهاتر نشي
راضي به با من بودنت حتي از اين کمتر نشي
پيدات کنم حتي اگه پروازم پرپر کني
محکم بگيرم دست تو احساسم باور کني

 

بايد تورو پيدا کنم
شايد هنوزم دير نيست
تو ساده دل کندي ولي تقدير بي تقصير نيست
بايد تو رو پيدا کنم هر روز تنهاتر نشي
راضي به با من بودنت حتي از اين کمتر نشي

 

|+| نوشته شده توسط معصوم در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388  |
 فاصله
 

 

|+| نوشته شده توسط معصوم در یکشنبه چهاردهم تیر 1388  |
 عشق

 

|+| نوشته شده توسط معصوم در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388  |
 بی پاسخ

خوب است محبت اثري داشته باشد 

                          معشوق زعاشق خبري داشته باشد

 مرغ دل من درطلب كوي وصالت

                              پرمي زنداربال وپري داشته باشد

 ازدوري توشب شده روزمن واي كاش

                         اين شام فراغت سحري داشته باشد

 دل زآتش هجران تو درسوزوگدازاست

                              تاچند كه بايدشرري داشته باشد

 يابن الحسن،ازدلشدگان چهره مپوشان

                        كي چون تودريغ ازقطري داشته باشد

 مامنتظريارسفركرده خويشيم

                خوب است كه پايان سفري داشته باشد

 

|+| نوشته شده توسط معصوم در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388  |
 عشق....

شب تنهايي خوب ...

گوش كن، دور ترين مرغ جهان مي خواند.

شب سليس است، و يكدست، و باز.

شمعداني ها

و صدادارترين شاخه فصل،‌ماه را مي شنوند.

***

پلكان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسيم،

***

گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.

چشم تو زينت تاريكي نيست.

پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا.

و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو

و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.

|+| نوشته شده توسط معصوم در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388  |
 سخته

خيلي سخته غرورت رو واسه يه نفربشکني بعد بفهمي

دوستت نداره

 خيلي سخته 

 دوسش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني

خيلي سخته

گريه کني ولي بهونه نداشته  باشي

خيلي سخته

 صميمي ترين دوستت بهت خيانت کنه

خيلي سخته

کسي که تمومه زندگيت روبه پاش ريختي با بي رحمي توچشات نگاه کنه بگه !!دوستت ندارم!!

 

خيلي سخته

|+| نوشته شده توسط معصوم در شنبه بیست و دوم فروردین 1388  |
 تنها...

نمیگم که رو زمین عاشقترینم ....... نمیگم برای تو من بهترینم....... نمیگم که ثروت دنیا رو دارم…….نمیگم که قدرت خدا رو دارم....... نمیگم که خورشید و ماه برات میارم…….نمیگم که ستاره تو شبات میارم....... نمیگم که قصری از طلا می سازم…….نمیگم که پلی از لاله ها می سازم....... نمیگم با بودنم غم دیگه مرده....... نمیگم خدا تو رو به من سپرده....... من میگم معنی عشق من تو هستی.......من میگم تنها امید من تو هستی.......من میگم یه قلب پاک و ساده دارم....... من میگم برای تو هر چی که دارم ……. من میگم مهر و وفا برات میارم…….من میگم تا جون دارم برات می سازم …….من میگم با جون و دل برات می سازم ....... من میگم غم اگه داری با تو هستم....... من میگم تنها با تو زنده هستم

|+| نوشته شده توسط معصوم در شنبه بیست و دوم فروردین 1388  |
 یک روز زندگی
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.


پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سكوت كرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سكوت كرد.


به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت:

"عزیزم، اما یك روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یك روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن."


لا به لای هق هقش گفت: "اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد؟ ..."


خدا گفت: "آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند، گویی هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به كارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."


او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حركت كند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف كنم.."


آن وقت شروع به دویدن كرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد كه دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....


او در آن یك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ....


اما در همان یك روز دست بر پوست درختی كشید، روی چمن خوابید، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.


او در همان یك روز زندگی كرد.


فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زیست!" 


زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.


امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟
|+| نوشته شده توسط معصوم در سه شنبه هجدهم فروردین 1388  |
 رگبار بی کسی

رگبار بی کسی

اون چقدر ساده ازم بريد و رفت وانمود کرد که منو نديد و رفت همه گفتن اون ازت بي خبره به خدا گريه هامو شنيد و رفت کم کم حس کرد که براش تکراريم يه عروسک جديد خريد و رفت

-------------------------

ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي .... ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشكي رو بگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه

-------------------------

يادتون باشه که دل، تخته ســـــــــــياه نيست که هر کي اومد روش بنويسه و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک

-------------------------

گل شقايق را دوست دارم زيرا عاشق ترين گلهاست طبيعت را دوست دارم به خاطر زيباييش دريا را دوست دارم به خاطر موجش و تو را دوست دارم بي آنكه بدانم چرا؟

-------------------------

زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز

-------------------------

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق از هر بی کس و کاری نکنیم

-------------------------

وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود،زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

|+| نوشته شده توسط معصوم در سه شنبه یازدهم فروردین 1388  |
 یادمان باشد....

اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن اعتمادی

است که به مردم دنیا کردم


poem

|+| نوشته شده توسط معصوم در سه شنبه یازدهم فروردین 1388  |
 مجنون نيامدنی ست
مجنون نيامدنی ست

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست .اما ماند. چشم به راه و

منتظر.هزارسال .

لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد .مجنون

نیامد.

مجنون نیامدنی ست خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست .

چراغانی دلش را .چشم به راهی اش را .

خدا به مجنون گفت نرود .مجنون حرف خدا را گوش می گرفت .

خدا ثانیه ها را می شمرد .صبوری لیلی را .

عشق درخت بود.ریشه می خواست.صبوری لیلی ریشه اش شد.

خدا ریشه را آب داد.

درخت بزرگ شد .هزار شاخه؛هزاران برگ؛ستبر و تنومند

سایه اش خنکی زمین شد ؛ مردم خنکی اش را فهمیدند.

مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند .

لیلی چشم به راه است .درخت لیلی ریشه می کند.

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد                             

                      مجنون نمی آید مجنون هرگز نمی آید

زیرا که مجنون نیامدنی ست زیرا که درخت ریشه می خواهد

|+| نوشته شده توسط معصوم در سه شنبه یازدهم فروردین 1388  |
 
 
بالا